درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
*

(حمیدرضا)
نوشته شده توسط حمیدرضا & پريسا در پنجشنبه 9 فروردین1386 ساعت 18:56 موضوع | لینک ثابت
در آن نوبت که در بستر
از سنگینی حجم تن او آه می گویی
در آن نوبت که بی تابی
برای بردن لذت هزاران راه می جویی
در آن نوبت که از اندازه عشق تو می پرسد

هوس در لابلای توست
و چنگت از میان گیسوی او لرزه می دزدد
نفسهایت میان گردن او تاب می گیرد
واز چشمان لرزانش لب تو خواب می گیرد
همان ساعت که او از شوق
برای شعله عشقت خودش را شمع می بیند
لبانش رابرای بوسه برچشمان مستت جمع می بیند
امید آن به دل دارم
که نفرینم شود آویز از چشمت
و چشمانت شود آتش
لبش سوزد
نشیند درد بر اندام و اعضایش
شود غم بزم و ما وایش
بچکد خونی ازچشمش
بریزد زیر پاهایت
بمیرد خنده ات در کنج لبهایت
کنی بیداد وشیون
کشی نعشش به دامانت
تو هم سوزی
شود آتش گریبانت
ببینم من که دلدارت
دوچشمش را به چشم سرخ از خون تو می دوزد
ببینم من که مردارت
کنار نعش او افتاده می سوزد
بیایم روی بالینت
و چنگم را به موهایت بیاندازم
بپیچد تار تارش بر مچ دستم
بگویم هان ای دختر
تو آن بودی که می گفتی همیشه عاشقت هستم؟
تو آن بودی...؟
(حمیدرضا)
نوشته شده توسط حمیدرضا & پريسا در شنبه 4 فروردین1386 ساعت 18:14 موضوع | لینک ثابت