درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
*
اين ديوانگيست ...
که از همه گلهاي رُز تنها بخاطر اينکه
خار يکي از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشيم...
که همه روياهاي خود را تنها بخاطر اينکه
يکي از آنها به حقيقت نپيوسته است رها کنيم...
اين ديوانگيست ...
که اميد خود را به همه چيز از دست بدهيم بخاطر اينکه در زندگي با
شکست مواجه شده ايم ...
که از تلاش و کوشش دست بکشيم بخاطر اينکه يکي از کارهايمان
اين ديوانگيست ..
که همه دستهايي را که براي دوستي بسوي ما دراز مي شوند بخاطر
اينکه يکي از دوستانمان رابطه مان را زير پا گذاشته است رد کنيم ...
که هيچ عشقي را باور نکنيم بخاطر اينکه
در يکي از آنها به ما خيانت شده است...
اين ديوانگيست ...
که همه شانس ها را لگدمال کنيم بخاطر اينکه
در يکي از تلاشهايمان ناکام مانده ايم...
به اميد اينکه در مسير خود هرگز
دچار اين ديوانگي ها نشويم...
و به ياد داشته باشيم که هميشه...
شانس هاي ديگري هم هستند...
دوستي هاي ديگري هم هستند...
عشق هاي ديگري هم هستند...
تنها بايد قوي و پُر استقامت باشيم
و همه روزه در انتظار روزي بهتر و شادتر از روزهاي پيش باشيم...
(حمیدرضا)
نوشته شده توسط حمیدرضا & پريسا در شنبه 11 آذر1385 ساعت 21:59 موضوع | لینک ثابت
این پست و می نویسم تا حدیث خانوم حال کنه
من هنوزم اکتیو هستم . افسرده هم خودتی .
اینم چند تا جوک :
یه روز یه ترکه میگه :بربری-بربری بیارین. میگن چی شده میگه : آب تو گلوم مونده
اینم قابل توجه فائزه افشار
یه روز به یه قزوینی میگن یه خاطره خوب یگو : میگه رفتم کوچه بچه بود
میگن خالا خاطره بد بگو میگه : بچه بودم رفتم کوچه
يارو قزوينيه داشته پسرشو به کار ميگرفته که تو اين حين بين پسره صورتشو برميگردونه ميگه بابا من پسرتم ها ! باباهه ميزنه تو سرش ميگه خفه شو مگه من پسر بابام نبودم .....
یه روز یک قزوینیه داشته بچشو کتک می زده یه نفرمیادازش میپرسه چرابچتو میزنی قزوینیه میگه چون بچم رفته روی بخاری عکس کون کشیده هم دست من سوخته هم لب عموش
دخترا نخونن
زنبوره میره تو شرت دختره...اگه گفتی کجارو نیش میزنه؟ . . . . میدونم به چی فکر میکنی ... چه قدر فکرت منحرفه .... حتما فکر میکنی که ک...شو... نه؟.. بابا دست دوست پسرشو نیش میزنه!!!
(حمیدرضا)
نوشته شده توسط حمیدرضا & پريسا در شنبه 11 آذر1385 ساعت 10:56 موضوع | لینک ثابت
بازم سلام
چه عجب حدیث خانوم بالاخره تشریف آوردین
خوشخالم که شروع کردی
ولی همین اول ازت یه خواهش دارم
اونم اینه که زیاد به پر و پای من یکی نپیچ
از چیزی خبر نداری قضاوت نکن
اگه بلاهایی که سر من اومده بود سر تو میومد غمگین نمینوشتی
خون گریه میکردی
به هر حال خوشحال شدم که اومدی و منو از تنهایی در آوردی
امیدوارم که موفق باشیم(من و تو و . . . . . )
(حمیدرضا)
نوشته شده توسط حمیدرضا & پريسا در شنبه 11 آذر1385 ساعت 10:37 موضوع | لینک ثابت
سلام به همگی
امروز می خوام بگم که تو کلاس زبان تو امتحان Final
Top (شاگرد اول) شدم
دیگه با من فارسی صحبت نمی کنین ها
دیگه کامنت هاتونم باید English باشه.
(به من میگن یه آدم جو گیر)
شوخی کردم. این پست رو نوشتم تا کمی تبلیغات موسسه رو بکنم
همشهریهای من ( زنجانی ها) که به زبان علاقه دارید
خداییش موسسه خوبی هست.
امکانات و معلم ها و کتاب ها واقعا خوبن.
اگه دوست دارین زبان یاد بگیرین حداقل یه سری واسه مقایسه با جاهای دیگه
به اونجا بزنین مطمئنا خوشتون میاد.
آدرس: سعدی وسط - روبروی بانک ملت (ساختمون سها نت) - موسسه آموزشی زمانی
یا علی
(حمیدرضا)
نوشته شده توسط حمیدرضا & پريسا در شنبه 11 آذر1385 ساعت 10:29 موضوع | لینک ثابت
درسینه ام جایگاهی است
نامت را حک کردم
هر روز تو را می بوسم
و می بویم
و عاشقانه، چشمهایت را نگاه می کنم
دنیایی ساخته ام
خانه ای بر بلندای محبت
رشته های مهر پیچکهایش
گلدان هایی پر از گلهای سرخ
و تو
تنها معبود خانهي کوچک من
خانه ای که به وسعت سرسبزی کوهساران است
و من در کنار چشمه ساران محبت
دستانت را می فشارم
من فردای امید را با چشمانی مشتاق مینگرم...
در کنار تو...![]()
(حدیث)
نوشته شده توسط حمیدرضا & پريسا در جمعه 10 آذر1385 ساعت 21:36 موضوع | لینک ثابت
سلام به همه ی خوانندهای گل وبلاگ ما (چه زود صمیمی شدم)
من حدیث ....... هستم
عضو جدید وبلاگ
البته یه مدت بود سرم شلوغ بود نمیتونستم آپدیت کنم.
انشاالله که بتونم با مطالبم نظرتونو جلب کنم
البته اینو باید بگم که من مثل آقا حمیدرضا زیاد غمگین نمی نویسم
و نمیدونم چرا حمیدرضا همش گیر داده به این جور مطالب
به هر حال امیدوارم که موفق باشیم (من-حمیدرضا-و شماها)
دوستون دارم
بای
حدیث
نوشته شده توسط حمیدرضا & پريسا در جمعه 10 آذر1385 ساعت 21:18 موضوع | لینک ثابت
سلام امروز تو کافی نت بودم به وبلاگ یکی از آشنا ها رفتم یکی از آشناهای دیگه به این آشنای ما تو نظرات گفته بود : junam webloget tupe vali ye chizi ro khaharane behet begam eshghe paketo be paie pesara nariz.khodet miduni ke che balaee sare eshghe pak va bozorgew man umad?har ki inpo nadune to ke khub miduni.az man be to nasihat hala khodet miduni gush koni ya na.duset daram .bye ببینید دنیا چقدر چرت شده. متاسفم واسه خودم. (حمیدرضا)
نوشته شده توسط حمیدرضا & پريسا در پنجشنبه 2 آذر1385 ساعت 19:41 موضوع | لینک ثابت
تو از عشق گفتی ولی معنای وصف ناپذیرش را نمی دانستی.....اگر می دانستی تنگنای کابوس وحشتناکم را با رفتنت جلا نمی دادی و دلت راضی به آتش کشیدن دلم نمی شد.....ولی افسوس که عشق کاذبت در صفحه ی اول دلم به ثبت رساندی و خود را در صدر جدول عاشق های دنیا قرار دادی و منه ساده باورت کردم و پا به راهی نهادم و داستانی را آغاز کردم که دیوارهای یک بن بست تلخ فصل آخر آن بود .... و حال در انتهای این راه و ابتدای سرنوشتی ای هستم که برای خود رقم زدم....ولی خیال بازگشت ندارم چرا که مرور کردن خاطرات کم ولی شیرینت را زیبا تر از تمام لحظات با تو بودن می دانم.
نوشته شده توسط حمیدرضا & پريسا در پنجشنبه 2 آذر1385 ساعت 19:36 موضوع | لینک ثابت