درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
*
هنوز صدای تیشه اش می آید.... آهای فرهاد.... فرهاد کوه کن.... لحظه ای درنگ کن .....آهای ای خود را از یاد برده ..... گوش کن .... منم.... شاگرد مکتبت.... از پس تاریخ با هق هق گریه ام به امید آنکه کسی حرفم را بفهمد تو را می خوانم....
رها کن تا بگویمت از اینکه چه غربتی دامانم را گرفته و چه چنگی آوای خموشی ام را می نوازد. این چه رسمی است پدر.... آنگاه که زبان گشودم به جای واژه امن پدر، عشق را به من آموختی و آنگاه که رفتی جنون شیدایی را به ارث گذاشتی .... پدر ..این سنتت کمرم را خم کرده و تابم را بی تاب ....
شب راوی داستانها ی دلدادگیت ، اشکهای بی کسی ام را با جنون تو از گونه هایم پاک می کند . ماه حریراز رخ که می کشد، دستان لرزانم را می گیرد و یک مشت از خاک بیستون را در دستم می ریزد و می گوید: تو نشان از پدر داری و وارث جنون عشقی. خاک را در مشت می فشارم و دلم صبور می شود. بلند می شوم وروی پاهایم راست می ایستم. ولی دیگر نه گردی از بیستون مانده و نه رویی از ماه که به استواریم خواند. زهره را که همیشه تابان کنار ماه می بینم به یاد صدای کودکی غریب می افتم که درختان پشت حیاط سادگی اش را فرا می خواند و تک تکشان را شاهد و گواه می گرفت برای دل کم سن و سالش.....
کاش پدرآنگاه که از پس پرده تنها صدای شیرین عشق ، بی هیچ دانستنی ، جانت را مست میکرد این خوننامه را سر مشق مکتبت نمی کردی.....
بگو پدر.....
شاید بزرگترین اشتباه عشق ...........
خود فراموشی عاشق است
کاش ابلیس عشق دلم را سجاده نشین سلامت یار نمی کرد تا می توانستم اندکی نفرین کنم بر هر آن نیشتری که جان از رگم راند.
آه فرهاد ..... تنها خبری دروغ ، یک دنیا کفایت داشت تا بتوانی بدرود گویی؟؟!!!
ولی استاد بعد از رفتنت ، شیرین نمرد. بلکه شیرینی با تو رفت،آنچه که خاطر بی مثال شیرین را آشفت ، تنها زخم زبانی بود که خسرو گفت. چه شیرینها بر مزار خسروان جان سپردند و چه فرهادها که غریب رفتند. بیا ، بیا شیرینها را بر خسروان ببخشیم . بیا کام شیرین را به خسرو ، شیرین کنیم که از شیرین ، تنها تلخی سوختن بر کامت ماند.
آهای فرهاد کمی آرام گیر ، کمی آهسته تر، آنچه برایش جان میکنی؛ ارادت تو؛ تنها هوس شیرین برا ی از یاد بردن یک مشاجره با خسرواست. آه پدر من و تو نماز عشق را به کدامین قبله دل خواندیم که هیچ غسل و طهارتی گواه معصومیتمان نشد و رسوایی طریقت زندگیمان گشت .... سفره خانه... بی خبری..... بی محلی.... بی حسی و لمس..... غمی که قلبم را سکته داد. ولی تو باز با چه شور نقش یاد میزنی و من رقص مرگ...
هیچوقت از یاد نمی برم آن زمان را که به پاس سر سپردگی ام تاج خار بر سرم گذاشتند و عاشقم نامیدند ..... چه خون گرمی....
سامانان این دیار همه بی سامانند و در کنج خانه بی سقفشان ، درست در زیر فرش آگاهی و دانایی، بغچه های تؤهم دارند که بی طرح و نقش اند از سیاست و تنها یک تار دلدادگی و یک پود سادگی ، که تنها به ارزش یک حلقه اند از چرتکه محبوبیت این شه زاده ها .....میبینی...عشق عجب کیمیا گریست....
تهمت غرور داغ مهری است که یار در هر دیدار بر پیشانی ام نشان میکند .(آه پدر چه خوب است که در زمان شما موبایلی نیست که ناز ارقامش خطوط را مشغول یا غیر دسترس کند و یا تمنای یک دیدار از او با تعداد دفعات هماهنگ کردنم ، تیشه ای باشد بر ریشه حرمت و عزت نفسم ...آه پدر نمی دانی ...نمی دانی که آتش تمنای بوی لباسش وجودم را که سوزاند ولی ادعای ، مدعی دانستن من ، بی ادعایی ام را لگد مال کرد. مرا در مقابل من شکست .... من مرده ام و از مرده نفس گرم نمی آید . آنگاه که معرفت آنان که دل را به یغما می برند دودی است بر چشمم که بی اختیار اشک را همسفر دل شکستگی ام می کند خدا را شاکرم که از جنس بشر نیست و چه اندوهناک است زمانیکه دردل های ساده ام دست آویزی است برای زخم زبانهای نا خواسته های ریش سفیدانی ، که نمی دانم چطوراز برق صاعقه عشق کور نشده ، ورق پایان نامه دوره فوق برقشان امضاء شد.
در زمانه ما که شاعرانش می گویند تا شقایق هست زندگی باید کرد ؛ عاشقان سینه چاک شعر می سرایند ؛ خامیشان را در زرورق نگاهی جدید می پیچند با بی معرفتی شعر دود می کنند که بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد... در حالیکه تنهایی ، دیدشان را تار کرده و خود خواهی نهفته در زیبایی یار ، مردمکشان را گشاد . ملودی " فدای سرت " به جرم عدم شور هوس مست کرده ، بی حال خطاب می شود .
از اینها که نگذشته ، افتاده ایم.
وای .... وای از طبیبان بی شفا .... وای ازحکیمان علوم بی دلی ....آنگاه که نسخه درمانم را سکس پیچیدند و گفتند این شیدایی از سر سرکوب است و توحریص یک بوسه و آغوشی ...آه ...آه آه از این عاقلان ...
پدر..... نمی دانی..... چه غمی در دلم خانه دارد و دل من همیشه بی خانه است
آهای تقدیر ...احسنت بر تو..... باز هم سنتت اجرا شد ؛ مهر از صدای پر مهری بریده شد....همچون همیشه بی آنکه قبل از راندنم جرمم را بگویند ؛ سؤال نپرسیده اعدامم می کنند . باز هم معرفت آنانی که لا اقل به رویم نمی آورند. هی فلانی !!!! مهر از صدایت که رفت پس شمع سیاهم را به یادگار رفتنم روشن کن.
پدر ، چرا نگفتی ، تا خود تجربه نکنم ، چرخ زمانه همیشه به کام خسروان چرخیده و می چرخد . بیا.... بیا .. گویی من و تو مسافریم.. نه مسافر وادی عشق و دلدادگی بلکه عشق آن عطشی است که بیادم می آورد هر دم که مسافریم. گرچه دلم تمنا وفا دارد که سر به بیابان گذارد ولی من مسافرم و مسافررفتنی است ..... بیا ، تیشه بگذار و دل بردار..... شیدایی خاک کن و معصومیت بردار....
ای راهبر بی راه من.... با تو سخن می گویم ،آ ن هنگام که در میخانه را بستند ، ساقیانش همه مُردند. بیا یک جام شوکران بنوش که اینجا ، جایی برای من و تو نیست . نگاهم که از شهد شوکران ، خمار مرگ می شود، گوشهایم تیز می شوند... ....انگار دیگر صدای تیشه نمی آید .... از مرده نفس گرم نمی آید
(حمیدرضا)
نوشته شده توسط حمیدرضا & پريسا در شنبه 27 آبان1385 ساعت 5:55 موضوع | لینک ثابت
نمیدانم چشمانم قشنگ بود یا نه
ولی آری
به عمق آبی ها چشم دوخته بودم
شعرهای خوبی نیز می خواندم
دلم به دلت نمی سوخت ، دل تنگ او بود
و مهربانی نیز نثار میکرد
حال همان کودک معصوم دلی سیاه و پر از گناه دارد
دلی که دیگر دل نمیتوانش خواند
دلی که سرشار از بی اعتمادی نسبت به اطرافیان است
البته تقصیر او نیست...
آنقدر از غریبه و آشنا دورویی دیده که همه را به یک چشم می بیند.
آنقدر به خواسته هاش بی اعتنایی شده که خسته شده است
ولی اون تصمیم خودشو گرفت
دلشو برداشت تا با خود ببرد
برد به سرزمینی از جنس تنهایی
برد و دلش را در زندان یخی غم ها تنها گذاشت
و کلیدش را به رودخانه فراموشی سپرد.
حال دلش امید به آن دارد تا فرشته ای از سرزمین شرق
با شاه کلیدی از جنس محبت او را نجات دهد.
ای دل من تو محکوم به تنهایی در زندان غم ها هستی.
چشم به راه نمان ، زیرا امیدی نیست
فراموش کن آزادی را
فراموش کن او را ، که دیگر بازگشت محال است.
بدرود...
(حمیدرضا)
نوشته شده توسط حمیدرضا & پريسا در شنبه 27 آبان1385 ساعت 5:49 موضوع | لینک ثابت
شب غم انگيزيست.جز ديدگان گريانم دمسازي ندارم .
درياِييم از درد ،ليكن خاموش و محدود ،گويا تمام درهاي آسمان گشوده شده تا همه بار غمش را بر سر من ببارد.و همه چيز صاعقه درديست كه خونباران چشمانم را دامن مي زند.
خزانم چقدر طولاني ست؟
گويي در لوح تقديرم،نوشته اند كه بذر وجودم را در زمستاني سرد و بايرترين زمين آرزو بپاشندونهال هستي ام را به دست سنگدلترين دايه روزگار بسپارند،از بودن تنها فصل زمستان و خزان را مي فهمم بهار را تنها،براي لحظه اي زودگذر از ثانيه در خواب ديده ام.
تنها هستم و در انبوه درد ،مرا ياوري نيست اين سياهي غم كه از ازل تا ابد بر روزگارم سايه افكنده است.
قلم به دست مي گيرم ،شايد اين ضعيف ترين عصا،ذره اي از بار اندوهم را به دوش كشد اين تنها چيزيست كه فريادم را پژواك خواهد بخشيد فريادي كه در گلوي مظلوميت خاموش مانده است .
كيست كه پاي حديثم بنشيند و من را از دير زمان تنهايي تا امروز، دل شكستگي همسفر باشد؟
به خود باز مي گردم به گذشته اي نه چندان دور كه داغ هنوز تازه است و سخت سوزان!
اي كاش انسان هر گاه اراده مي كرد،مي توانست تمام گذشته هاي غم الودش را از صفحه ذهن خويش محو سازد.
(حمیدرضا)
نوشته شده توسط حمیدرضا & پريسا در چهارشنبه 24 آبان1385 ساعت 6:30 موضوع | لینک ثابت
دوست دارم امروز درباره دوستی حرف بزنم نظرت چیه ؟
می دونی برای چی می خوام برات بنویسم ؟
بخاطراینکه رنگ دوستی این روزا خیلی کم رنگ شده
به نظرت دوستی چیه ؟ اونو چطور تفسیرمی کنی ؟
دوست فقط اون کسی نیست که " تو بهش سلام می کنی"
یک دوست شانه ی محبت آمیزی است
برای زمانهایی که تو به آرامی گریه می کنی
چشمه ای که مشکلاتت را در آن می شوئی و
روحت را در آن صیقل می دهی تا به اوج رسد
دوست دستی است که تو را ...
از تاریکی و ناامیدی بیرون می کشد
درست هنگامی که دیگرانی که تو آنها را "دوست" می نامی
سعی دارند تو را به درون آن بکشند
دوست حقیقی کسی است که نمیتونه تو رو رها کنه
حتی زمانی که دیگران تو را به فراموشی سپرده اند
تنها اوست که کنارتومی شینه وباهات درد ودل می کنه
اما بیشتر از همه دوست هرکس قلب اوست
یک دیوار محکم و قوی در ژرفای انسانها
جایی که عمیق ترین عشقها از آنجا می آید!!!
پس به آنچه می گویم خوب فکر کن
بهترین دوست کسی است که دستانش رابرای محبت به تو می سپارد
در تنهائی هایت تو را همراهی میکند
و در غمها تو را دلگرم می کند
کسی که اعتمادی را که بدنبالش هستی به تو می بخشد
وقتی مشکلی داری آن را حل میکند
و هنگامی که احتیاج به صحبت کردن داری
به تو گوش می سپارد
و بهترین دوستان عشقی دارند که نمی توان توصیف کرد
غیر قابل تصور است
چقدرخداوند بزرگ است
درست زمانی که انتظار دریافت چیزی را از او نداری
بزرگترین چیزها را به تو می بخشد
وقتی که زندگی بسیار پردغدغه به نظر می رسد
و هنگامی که هیچ پناهی در دلتنگی هایت نداری
او اینجاست در قلب تو... تا آلامت را تسکین دهد
و اینجاست با تو وقتی که آسمان می گرید
شاید متعجبی که چرا این مطالب را برای تو می نویسم
زیرا با داشتن دوستی مثل تو
خداوند قلب مرا به آرامش رساند
وتا هنگامی که آسمان آبی است به یادت هستم
این است دوستی من وتو
(حمیدرضا)
نوشته شده توسط حمیدرضا & پريسا در چهارشنبه 24 آبان1385 ساعت 5:49 موضوع | لینک ثابت
سلام
اون خانومی که اومدن و نظر دادن که دیگه واسشون مهم نیست یا من یا هیچ کس
اینو می خوام بهش بگم که منم واسم مهم نیست که ایشون چه احساسی نسبت به من دارن
و در مورد اینکه گفتن بعد این با حدیث خانوم خوش باشم باید بگم حدیث خانوم فقط تو نوشتن این
وبلاگ دارن به من کمک می کنن و هیچ گونه رابطه دیگه ای بین من و اون نیست.
و از اون خانم محترم هم می خوام که دیگه با پیام گذاشتن اعصاب منو خورد نکنه و یه راه بهتر
واسه وقت گذرانی پیدا کنه.
(حمیدرضا)
نوشته شده توسط حمیدرضا & پريسا در سه شنبه 16 آبان1385 ساعت 17:48 موضوع | لینک ثابت
همه می پرسند؟
چیست درزمزمه ی مبهم اب؟
چیست درهمهمه ی دلکش برگ؟
روی این ابی ارام بلند!
که تو را می برد این گونه ژرفای خیال!
چیست درخلوت خاموش کبوترها؟
چیست درکوشش بی حاصل موج؟
چیست درخنده ی جام؟
که توچندین ساعت مات ومبهوت به ان می نگری.
نه به ابر
نه به اب
نه به برگ
نه به این ابی ارام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این اتش لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان راهنگام سحر
رقص عطرگل یخ رابا باد
نفس پاک شقایق را درسینه ی کوه
صحبت چلچله هارا با صبح
نبض پاینده ی هستی را درگندمزار
گردش عطر وطراوت را درگونه ی گل
همه را میشنوم ،میبینیم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
همه وقت، همه جا...
من به هر حال که باشم
به تو می اندیشم
تو بدان این را
تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من
تنها تو بمان
جای مهتاب، به تاریکی شب ها تو بتاب
من فدای تو،بجای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو در افتادم باز
ریسمانی کن از ان موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ی ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من
تنها تو بمان
در رگ ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است
اخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش
(حمیدرضا)
نوشته شده توسط حمیدرضا & پريسا در شنبه 13 آبان1385 ساعت 8:37 موضوع | لینک ثابت
من نشانی از تو ندارم ...........
اما نشانی ام را برای تو می نویسم ! در عصرهای انتظار به حوالی بی کسی قدم بگذار خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو ...........
کلبه غریبی ام را پیدا کن کنار بید مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهای رنگی ام ! در کلبه را باز کن ...........
به سراغ بغض خیس پنجره برو٬حریر غمش را کنار بزن ! مرا خواهی دید با بغضی کویری که غرق عصاره انتظار ست٬پشت دیوار دردهایم نشسته ام ........!
(حمیدرضا)
نوشته شده توسط حمیدرضا & پريسا در پنجشنبه 11 آبان1385 ساعت 16:33 موضوع | لینک ثابت
سلام به همه ی خوانندگان این وبلاگ
امروز می خواهم یه مطلبی رو به اطلاع شما برسونم
بعد از این تو این وبلاگ من دیگه تنها نیستم.
یعنی دیگه تنهایی نمی نویسم
حدیث خانوم این زحمت رو قبول کردن که تو نوشتن لاگ به من کمک کنن.
بازم ازشون تشکر می کنم و امیدوارم که همیشه و در همه جا موفق باشن.
در ضمن از این به بعد اگه خواستین با من در تماس باشین میتونین به ID زیر آف بزارین:
Tanhatar_az_tanhatarin67
بای
(حمیدرضا)
نوشته شده توسط حمیدرضا & پريسا در پنجشنبه 11 آبان1385 ساعت 12:18 موضوع | لینک ثابت
کجا رسم وفا داند نگارم
کجا آگه بود از حال زارم
کجا داند که این مجنون بیدل
چرا آواره شد رفت از کنارم
(حمیدرضا)
نوشته شده توسط حمیدرضا & پريسا در سه شنبه 9 آبان1385 ساعت 10:20 موضوع | لینک ثابت