درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
*
دیروز داشتم دفتر شعرم رو ورق میزدم
یه شعری رو دیدم که خاطرات گذشته رو زنده کرد
البته نه خاطرات خوب
این شعرو من حدود 6 ماه پیش تو همین وبلاگ نوشته بودم
با اینکه نمی خواهم دوباره بنویسم ولی مجبورم شدم
من پذیرفتم شکست خویش را
پندهای عقل دور اندیش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
می روم از رفتن من شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش
گر چه تو زودتر از من میروی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخوردهای سرد را
تو این چنین خواستی ، تقصیر من نبود.
(حمیدرضا)
نوشته شده توسط حمیدرضا & پريسا در دوشنبه 17 مهر1385 ساعت 5:26 موضوع | لینک ثابت
دلم را که از دست می دادم. نه، نه، خودم راکه از دست می دادم، خیال میکردم
تمام دنیا را به دست خواهم آورد و تو مال من خواهی شد. اما چه زود فهمیدم
که دیر شده است و چقدر دیر شده بود.
دیگر نه خودم را داشتم ، نه تو را و نه تمام دنیا را . همه چیز را از دست داده بودم ،
همه چیز. و چقدر دنبال تمام آن چیزهایی گشتم که گم کرده بودم اما دیگر یادم
نمی آمدچه چیزهایی را گم کرده ام . حالا مات و مبهوت و حیران نمی دانم سر از
کجا دراورده ام و نمی دانم چه چیزی جای منی را که گم گشته ام گرفته است .
بیا و ویران کن وجودم را ، آجرهای سنگی بی احساس را بردار و مرا از نو بساز ،
زیر پایم سیمان بریز تا از جایم تکان نخورم . جای چشمهایم آینه ای بگذار تا من
کور شوم و تمام دنیا خودشان را ببینند. و آونگ ساعتی راپیدا کن و در دلم بگذار
تا لحظه های باقیمانده عمرم را به لحظه های فراموش شده خاطراتم پیوند دهد.
دستها، گوشها و لبانم را ... . فقط از پشت آینه ها جایی بگذار برای اشک ریختنم
تا هیچکس گریه کردنم را نبیند و باز پتک بی اعتناییت را بردار و بر سرم بکوب ،
بیل و کلنگ ات را بر دار و بشکن مرا .
نمی دانم ! این من نیستم ، بیا و مرا در هم شکن . بیا و ... .
(پریسا)
نوشته شده توسط حمیدرضا & پريسا در یکشنبه 16 مهر1385 ساعت 0:48 موضوع | لینک ثابت
دلم بري كسي تنگ است
كه چشمهاي قشنگش را
به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت
و شعرهاي خوشي چون پرنده ها ميخواند
دلم براي كسي تنگ است
كه همچو كودك معصومي
دلش براي دلم مي سوخت
و مهرباني را
نثار من ميكرد
دلم براي كسي تنگ است...
(پریسا)
نوشته شده توسط حمیدرضا & پريسا در یکشنبه 16 مهر1385 ساعت 0:40 موضوع | لینک ثابت
خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ... مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... آفتابي شه ...!!! کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده![]()
![]()
(پریسا)
نوشته شده توسط حمیدرضا & پريسا در یکشنبه 16 مهر1385 ساعت 0:20 موضوع | لینک ثابت
به جبران کدامین لحظه ی نبودنت آمده ای ؟
آمده ای اشکهای کدام لحظه را بدل به بوسه کنی ؟
برای پاسخ به کدام سوال آمده ای ؟
وقتی از دلتنگی ثانیه ها به نبودنت می رسیدم ،
نبودی که ببینی ...
حالا آمده ای باورم را به کدام سراب خیره کنی ؟
این دستها مدتهاست به سرما خو کرده اند ...
بیش از این توان زخم خوردن ندارم !
نخواه که باز به خواب روم ...
تو خوب می دانی این رویا مدتهاست تباه شده ... .
نمی دانم چطور گذرت به این کوچه های فراموش شده افتاده است ؟
ولی افسوس که دیر آمدی....بسیار دیر...
آن زمان که به تو احتیاج داشتم کجا بودی...... می دانم ، فراموش کرده ای... ولی من تا ابد در یاد خواهم داشت....
در یاد داشته باش که در یاد خواهم داشت...
در یاد خواهم داشت ، آن زمان که دست نیاز به سویت دراز کردم ، چگونه دستم را پس زدی !!! این را که فراموش نکرده ای؟!
هنوز هم صدای شکستن غرورم را می شنوم....
چشمانت را به روی همه چیز بستی...
من را ندیدی....خواسته هایم را ندیدی !!!
من ماندم و خود خواهی های تو...
من ماندم و دستی زخمی با گذشته ای ویران !!
اما باور کن دستهایم کوچکتر از آن است که تمام این راههای ویران را دوباره بسازد !!!
نماندی و می دانم نمی مانی ، نخواه که بمانم !!!
نخواه بار دیگر با این همه رنج دوباره برگردم ...
تو ندانستی ... ندیدی تمام قلبم را به چشمهایت دادم ...
تمام سادگی و صداقتم را پیش چشمم شکستی .
آنقدر عجله داشتی که حتی شکستنم را ندیدی !!!
یادم هست ! آن همه انتظار آمدنت را همیشه یادم می ماند!!!
اما عزیزم تمام گلبرگهایم پر پر شد...
نشستن به امید جوانه دادن این شاخه خشک ، بیهوده است!!
غنچه ها ، نشکفته یخ می زنند ...
هوای اینجا سرد است....
(حمیدرضا نامرد)
نوشته شده توسط حمیدرضا & پريسا در شنبه 15 مهر1385 ساعت 5:27 موضوع | لینک ثابت
امروز براتون یک قصه دارم.قصه ی پسری رو براتون می گم که ترک دنیا کرده ولی هنوز نمرده!پسری که فقط یک دنیا داشت و حالا همون رو هم نداره!
نه نمرده...هنوز نمرده .یعنی باز هم قلبش می زنه.
ولی چون کشتی آرزوهایش یک سره در گرداب ها در هم شکسته و غرق شده دیگه برای نجات خودش دست و پا نمی زنه...!
میگن که دیونه شده!شاید هم درست بگویند،ولی او از آن روز که از امیدها و آرزوهایش جدا مانده ست ، سخن مردمان را به دل نمی گیرد ، و آزرده نمی شود.
وقتی شهریور سال 84 به دخترکی دل باخت که به فکر او ، در او چیزی بود که دیگران از آن بی بهره بودند!!
درد ِ دل باختگی او نقل تمام آشنایان و دوستان او شد ، و افسانه ی عشق آن دو بر سر زبان ها افتاد!
دیگر نمی دانم که راست می گقتند یا دروغ!اما آن قدر هست که مجنون نیز به این شوریدگی سر به بیابان نگذاشته بود!
اما یک روز سخن آتشین دخترک،دل رنجدیده ی جوان را بشکست و جان سوخته ی او را تمام خاکستر کرد!
سوخت و دخترک حق را همیشه به خود داد و نگفت با خود پسرک نابود خواهد شد
آن وقت نخست این چند خط را نوشت بی وزن و بی قافیه!و بعد ،چون دیگر آرزویی نداشت.جهان را ترک گفت.
نه اینکه بمیرد،نه ...او نمرده.همچنان که هنوز هم زنده است.و به انتظار مرگ نشسته است و مانند همگان نفس می کشد.
اما چیزی که هست ، چون امیدی ندارد ، خود را مرده می پندارد.
حالا چند صباحی ست که گذشته و گویی چند قرن!!!
او تا قبل از نوشتن این چند خط هیچ گاه نا امید نشد.حتی برای لحظه ای....
خدایا تو رو قسم میدم به این روزهای مقدس اونو از شر این دنیا راحت کن...اینجوری خیلی بهتره
(حمیدرضا)
نوشته شده توسط حمیدرضا & پريسا در دوشنبه 10 مهر1385 ساعت 16:50 موضوع | لینک ثابت
یادم باشد که یادت باشد که یادم بیاری که یادت دهم که یاد بگیری که یادم بیادی که همیشه به یادتم ویادت هیچ وقت از یادم نمیره اینو یادت باشه.
حمید جونم با همه ی این دوریها واسه من همون حمید سابقی.ولی نمیدونم شاید این فاصله ی نه چندان زیاد روی حمید من خیلی تاثیر گذاشته.آره؟بگو نه
از خدا می خوام که هیچ چیز سد راه من و حمیدم نباشه.
مثل همیشه و برای همیشه دوستت دارم.![]()
![]()
![]()
(پریسا)
نوشته شده توسط حمیدرضا & پريسا در دوشنبه 10 مهر1385 ساعت 0:12 موضوع | لینک ثابت
من مانده ام در کوره راه پوچی و بی حوصلگی .
تنها و بی کس ، مانده در کویر خواب مردمی بی رحم
چه میشود کرد جز اینکه تنها بمانی و بمیری
مردن زیبا تر از زندگی است
زندگی پوچ را چه جای ماندن است
باید آن را ترک گفت و باید رفت
تا بدانند چه از دست دادند
هرچند این مردم همیشه غافلند
همیشه در خواب ، همیشه در رویا
کاش هم را می فهمیدیم،کاش لحظه ای خوش با هم بودیم
افسوس این سخنها گزاف است
این سخنها بیهوده
کس ،کس را نمی فهمد
گریز از این تنهایی و بی کسی چیست
تا در این دنیا تنها نباشیم بی کس نباشیم
مرده نباشیم
نوشته شده توسط حمیدرضا & پريسا در یکشنبه 9 مهر1385 ساعت 16:23 موضوع | لینک ثابت
به نام انتظار
منتظرم امروز هم مثل هر روز و روز های دیگر تمام شود ، امروز هم منتظرم فردا از راه برسد . منتظرم به انتظار دیدن آینده. دیروز دوست داشتم تمام شود تا امروز را ببینم و امروز هم منتظرم تمام شود تا فردا را ببینم و امروز هم طبق هر روز حسرت بازگشت دیروز را می خورم هر روز و روزهای من در آرزوی دیدن فردا و در حسرت بازگشت دیروز می گذرند .
از این دنیا من جز انتظار سهمی ندارم هر روز که از خواب پا می شوم به انتظار شبی ، روزم را می گذرانم ،خورشید را به انتظار دیدن ماه ،آسمان آبی را به انتظار دیدن سیاهیش ،تا دوباره که شب فرا رسید دیگر انتظار صبح را نکشم دیگر انتظار دیدن خورشید و آسمان آبی را نکشم .
من در روز انتظار دیدن شب را می کشم تا هیچ وقت انتظار دیدن روز را نکشم .
من همیشه بیدارم تا یک بار برای همیشه بخوابم و انتظار می کشم یک بار بخوابم برای هیچ وقت بیدار نشوم .
(حمیدرضا)
نوشته شده توسط حمیدرضا & پريسا در شنبه 8 مهر1385 ساعت 21:9 موضوع | لینک ثابت
به نام تنها حامی پرستوهای بی آشیانه
برای همه آنهایی که بی تقصیرند:
تقدیم به چشم هایی که در راه ماندند و دلهایی که آنها را راندند ، تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکست و عهدهایی که کسی آنها را نبست.
قرار نبود کسی به هوای نشکستن دل دیگری بماند، قرار بود هر کس به هوای نشکستن دل خودش بماند و قرار تنها در بی قراری بود و بس .
گمان نمی کنم گناه من سنگین تر از گناه تو باشد ولی یقین دارم که کودک دلت کمتر از پیش بهانه ی لالایی های شعر گونه ام را می گیرد ، مهم نیست ولی یک چیز یاد همه بماند اگر اتفاقی که نباید بیفتد افتاد تنها برایت می نویسم ، خودت خواستی تقصیر من نبود.
(حمیدرضا)
نوشته شده توسط حمیدرضا & پريسا در جمعه 7 مهر1385 ساعت 10:14 موضوع | لینک ثابت
در کشور عشق هیچ کس رهبر نیست
هیچ شاهی به گدایش سرور نیست.
نوشته شده توسط حمیدرضا & پريسا در پنجشنبه 6 مهر1385 ساعت 11:52 موضوع | لینک ثابت
قایقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق
قهرمانان را بیدار کند.
قایقی از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید،
هم چنان خواهم راند
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا- پریانی که سر از آب به در می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان
هم چنان خواهم راند.
پشت دریا شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بام ها جای کبوترهایی است
که به فواره ی هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله ی شهر ، شاخه ی معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف
خاک ، موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد.
پشت دریا شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه ی وسعت چشمان سحر خیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.
پشت دریا شهری است
قایقی باید ساخت
(حمیدرضا)
نوشته شده توسط حمیدرضا & پريسا در دوشنبه 3 مهر1385 ساعت 10:21 موضوع | لینک ثابت