می خواهم خوشبختی را با تو تجربه کنم حتی اگر بدانم این خوشبختی نفسی بیش نیست.

(حمیدرضا)
در آن نوبت که در بستر
از سنگینی حجم تن او آه می گویی
در آن نوبت که بی تابی
برای بردن لذت هزاران راه می جویی
در آن نوبت که از اندازه عشق تو می پرسد

هوس در لابلای توست
و چنگت از میان گیسوی او لرزه می دزدد
نفسهایت میان گردن او تاب می گیرد
واز چشمان لرزانش لب تو خواب می گیرد
همان ساعت که او از شوق
برای شعله عشقت خودش را شمع می بیند
لبانش رابرای بوسه برچشمان مستت جمع می بیند
امید آن به دل دارم
که نفرینم شود آویز از چشمت
و چشمانت شود آتش
لبش سوزد
نشیند درد بر اندام و اعضایش
شود غم بزم و ما وایش
بچکد خونی ازچشمش
بریزد زیر پاهایت
بمیرد خنده ات در کنج لبهایت
کنی بیداد وشیون
کشی نعشش به دامانت
تو هم سوزی
شود آتش گریبانت
ببینم من که دلدارت
دوچشمش را به چشم سرخ از خون تو می دوزد
ببینم من که مردارت
کنار نعش او افتاده می سوزد
بیایم روی بالینت
و چنگم را به موهایت بیاندازم
بپیچد تار تارش بر مچ دستم
بگویم هان ای دختر
تو آن بودی که می گفتی همیشه عاشقت هستم؟
تو آن بودی...؟
(حمیدرضا)
نجوم نخوندم ولی می دونم توی هفت تا آسمون یه ستاره هم ندارم
فیزیک نخوندم ولی می دونم هر عملی رو عکس العملی هست غیر از عشق من به
تو . می دونم واحد اندازه گیری عشق ژول و کالری و وات نیست
زیست نخوندم ولی می دونم قلب همون دله که می تونه برای یه نفر تنگ بشه و
تند تر بزنه
شیمی نخوندم ولی می دونم اگه عشق نباشه مولکول های هیدروژن و اکسیژن
نمی تونن همدیگرو اون قد محکم فشار بدن که اشک جفتشون در آد
راشتی تو گفتی ریاضی خوندی اگه راست می گی بگو ببینم
من تو رو چند تا دوست دارم؟

(حمیدرضا)
دوستت دارم چون تا وقتي با تو هستم، بهتريني هستيم كه ميتوانيم "من و تو" باهم باشيم.
عاشق تو
(حمیدرضا)
دروغ بود و بي احساس بود و در حقيقت نفرت من نسبت به تو
روز به روز بيشتر مي شود و هر چه بيشتر تو را مي شناسم
به دو رويي تو بيشتر پي مي برم و
اين احساس در دل من جا ميگيرد كه بالاخره بايد
از هم جدا شويم ديگر به هيچ وجه حاضر نيستم كه
روزي شريك زندگي تو باشم و اگر چه عمر دوستي چون گلهاي بهاري كوتاه بود
در اين مدت كم به طبيعت فرومايه و هوسهاي پست تو پي بردم و
بسياري از صفات و اخلاق تو برايم روشن شد مطمئن هستم كه
اين خشونت و تنه خوئي بالاخره تو را بدبخت خواهد كرد
اگر ازدواج ما سر گيرد
تمام عمر با پشيماني خواهي گريست و اگر افسانه آشنايي پايانش جدايي باشد
خوشبخت خواهيم بود و حالا لازم است كه بگويم
اين موضوع را هيچ گاه فراموش نكن و مطمئن باش که
اين نامه را سرسري نمي نويسم و چقدر ناراحت كننده است اگر
باز هم بخواهي در صدد دوستي با من باشي بنابراين از تو ميخواهم
جواب نامه مرا ندهي چون نامه تو سرتاسر
دروغ و تظاهر است و تنها چيزي كه نداري
محبت است و من تصميم گرفتم براي هميشه
تو و يادگاري تلخ عشقت را فراموش كنم ديگر به هيچ وجه نميتوانم
خودم را راضي كنم كه دوستت داشته باشم و شريك زندگي تو باشم
و حالا اگر مي خواهي به محبت من پي ببري نامه مرا يك خط در ميان بخوان
<< دوستت دارم >>
(حمیدرضا)
ديد مجنون را يکی صحرا نورد / در ميان باديه بنشسته فرد
ساخته بر ريگ زانگشتان قلم / ميزند حرفی به دست خود رقم
گفت ای مفتون شيدا چيست اين ؟ / مينويسی نامه ؟ سوی کيست اين ؟
گفت مشق نام ليلی ميکنم / خاطر خود را تسلی ميکنم
مينويسم نامش اول و از قفا / مينگارم نامه ی عشق و وفا
نيست جز نامی از او در دست من / زان بلندی يافت قدر پست من
چون میسر نیست بر من کام او / عشق بازی ميکنم با نام او
(حمیدرضا)
این هدایا فقط بین جوانها رد و بدل نمی شود بلکه در سرتاسر دنیا، انسانها این هدایا را به کسانی که دوستشان دارند، اعضای فامیل و … هدیه می دهند تا محبت خود را نسبت به آنها ابراز کنند (البته به غیر از ایران که همه در موقع مرگ هم فقط به فکر همدیگر می افتند) در تاریخ کلیسای کاتولیک 3 نفر هستند که ولنتاین یا ولنتاینوس نام داشته اند و درباره تاریخچه ولنتاین روایات گوناگونی وجود دارد که در اینجا به چند مورد از آنها اشاره میکنم… یکی از این روایات به قرن سوم میلادی در روم مربوط میشه! در آن زمان کلودیوس دوم امپراطور روم بود، و او به این نتیجه رسیده بود که مردانی که ازدواج نکرده اند بهتر از مردان متاهل جنگاوری میکنند و در حقیقت افرادی که خانواده ندارند سربازان بهتری هستند(چون فکر اجاره خونه و غذا و.... نیستن همون علی بی غم خودمون) ، به همین دلیل او ازدواج را در تمام امپراطوری روم برای مردان جوان ممنوع کرد... در این دوران کشیشی به نام سنت ولنتاین پی به بی عدالتی کلودیوس برده و برای مبارزه با او در خفا و به طور پنهانی در کلیسا برای عاشقان جوان مراسم ازدواج را اجرا می کرد... گفته میشود که وقتی امپراطور پی به این عمل ولنتاین برد دستور داد تا او را به قتل برسانند... در روایت دیگر گفته میشود که ولنتاین به این دلیل کشته شده است که سعی داشته تا مسیحیانی را که به دست رومیان زندانی و اغلب مورد شکنجه بودند را از زندانهای رومیان فراری دهد.. به روایتی دیگر ولنتاین اولین کسی بوده که پیام ولنتاین ( Valentine Greetings) را فرستاده است... این پیام زمانی فرستاده شده که او در زندان به سر میبرده و احتمالا او عاشق دختر زندانبان خود که در زمان اسارت قبل از کشته شدنش به او سر می زده شده بود... جالب است بدانید که این دختر بنا به روایات متعدد کور نیز بوده است... در این نامه فرستاده شده به جای امضا عبارت From your valentine! نوشته شده بود؛ عبارتی که امروزه نیز در میان مردم جهان مصطلح است... شاید دلیل اینکه امروزه این همه پیامهای عاشقانه در سرتاسر دنیا در روز ولنتاین ارسال میشود، ادامه دادن همان سنت دیرینه ولنتاین زندانی باشد... شاید هم سر کار گذاشتن و خندیدن.... به هر حال روایات درباره ولنتاین بسیار زیاد و متعدد است و حقیقت درباره روز ولنتاین در هاله ای از ابهام قرار داره ... ولی در همه روایات بر زیبایی و زیبارویی، بی باکی، و از همه مهمتر چهره رمانتیک و غریب سنت ولنتاین تاکید شده است.... پس آی پسرا آی دخترا ولنتاین یادتون نره...
منبع : سایت ابران سهراب
(حمیدرضا)

یک شعر قشنگ برای تو ...
تو مي آيي
مي دانم كه مي آيي...
تو را ديشب من از لحن عجيب بغض هايم خوب فهميدم...
تو را بي وقفه از باران پاك چشمهايم سير نوشيدم.
تو مي آيي... مي دانم كه مي آيي
و بر ابهام يك بودن نگين آبي احساس مي بندي
و از تكرار پوچ لحظه هاي سرد تنهايي
مرا بر نبض پر كار شكفتن مي نشاني...
تو مي آيي... خوب مي دانم
كه پروانه نشانت را ميان قاصدك ها ديد
ميان قاصدك هايي كه از من تا نهايت دور مي شد...
تو مي آيي و من از نگاه سرد آيينه شبيه دختري از جنس يك پرواز
ميان گرمي دستان پر مهرت دوباره باز مي گيري...
تو مي آيي خوب مي دانم تو مي آيي
و من را در حريم امن چشمانت به آرامش
به فردايي پر از شوق و تپش هايي مقدس مي رساني...
تو مي آيي
خوب مي دانم
تو مي آيي...
(حمیدرضا)
از زندگی ـ از این همه تکرار ـ خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار,خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام زماه
امشب دگر ز هر که و هر کار,خسته ام
تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار , خسته ام
(حمیدرضا)
کسی را دوست میدارم که بدانم دوستم دارد
اما تو را دوست دارم بی انکه بدانم دوستم داری
(حمیدرضا)
۲۳ شهریور ماه ۱۳۸۴
(حمیدرضا)
دراین خرابات جهان یک خانه می خواهم که نیست
در غربت چشمان تو تنهاییم اواره شد
در وصف این نامردمان یک واژه می خواهم که نیست
(حمیدرضا)
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ويرانه خويش
بخدا می برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
می برم، تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشويش دهم از لكه عشق
زينهمه خواهش بيجا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو، ای جلوه اميد محال
می برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نكند ياد وصال
ناله می لرزد، می رقصد اشك
آه، بگذار كه بگريزم من
از تو، ای چشمه جوشان گناه
شايد آن به كه بپرهيزم من
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم، صد افسوس
كه لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
می روم، خنده به لب، خونين دل
می روم، از دل من دست بدار
ای اميد عبث بی حاصل
(حمیدرضا)
عید قربان(به قول حمیدرضا : روز جهانی قربان) مبارک
امروز که به من خیلی خوش گذشت شمارو نمیدونم
اینم یه عکس تقدیم به حمیدرضا
(حدیث)
مرد کلمه را کشف کرد و مکالمه را اختراع کرد.
زن مکالمه را کشف کرد و شايعه اختراع شد!
مرد قمار را کشف کرد و کارتهاي بازي را اختراع کرد.
زن کارتهاي بازي را کشف کرد و جادوگري اختراع شد!
مرد کشاورزي را کشف کرد و غذا اختراع شد.
زن غذا را کشف کرد و رژيم غذايي را اختراع کرد!
مرد دوستي را کشف کرد و عشق اختراع شد.
زن عشق را کشف کرد و ازدواج را اختراع کرد!
مرد تجارت را کشف کرد و پول را اختراع کرد.
زن پول را کشف کرد و « خريد کردن » اختراع شد!
از آن به بعد مرد چيزهاي بسياري را کشف و اختراع کرد.
ولي زن همچنان مشغول خريد بود!
(حمیدرضا)
هميشه فكر مي كردم اگه كسي بهم يك سيلي بزنه بايد دو تا سيلي بهش بزنم و اگه بهم دو تا سيلي زد چهار تا سيلي بهش بزنم.
ولي يه روز به اين رسيدم كه اگه اون هم مثل من فكر كنه چي؟
چقدر بايد به هم سيلي بزنيم؟
و بعد به خودم گفتم: اگه كسي يك سيلي بهم زد با تعجب بهش نگاه مي كنم و اگه دو تا سيلي بهم زد ازش مي پرسم چرا؟ و اگه سه تا سيلي بهم زد فقط بهش لبخند ميزنم.
چون احتمالاً طرف هم كوره هم كره ، هم ديوونست.
ومن بايد به يه زبون ديگه باهاش حرف بزنم ولي مطمئنم تا سيلي دهم تحمل دارم كه جواب آخرو بهش ندم.
حالا بايد فكر كنم كه چه جوابي بهش بدم كه سيلي دهم رو نخورم.
به اين ميگن انسانيت ومن از انسانيت لذت مي برم چون هر بار بعد از هر درگيري بيشتر به خودم افتخار مي كنم.
باور كنيد كار من با معجزه فرقي نداره،فرق ما با حيوانات همينه.
خيلي هيجان انگيزه! معمولاً بعد از هر درگيري كلي دوست پيدا مي كنم.
البته ميشه مثل حيوونا دندونامو بهش نشون بدم وتا مي تونم كتك كاري كنم ولي من دوست دارم از روش انسانها استفاده كنم و مثل يه انسان رفتار كنم چون اگه ده تا سيلي هم بزنم فرقي براي من نمي كنه ولي وقتي معجزه مي كنم قلبم سرشار از عشق ميشه.
(حمیدرضا)
طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم..................................
یادمان باشد دگر لیلی و مجنونی نیست .......................................
به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم..............................
یادمان باشد که در این بهر دورنگی و ریا ........................
دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم............................................
یادمان باشد که اگر از پس هر شب روزیست .............
دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم.......................................
یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم .....................................
طلب سوختن بال و پر از کس نکنیم.............................
ولی آخر تو بگو با دل عاشق چه کنم؟...................................![]()
یاد من هست طلب عشق ز هر کس نکنم.........................................
گو تو آخر که نه انصاف و نه عدل است نه داد ...............................
دل دیوانه من بهر که افتاده به خاک.......................................
اینهمه گفتم گفتم که رسم آخر کار.................................................
به تو ای عشق تو ای یار به تو ای بهر نیاز...............................................
برگرد..... منتظرتم تا ابد
(حمیدرضا)
با منی و دیده ات بسوی غیر
بهر من نمانده راه گفتگو
تو نشسته گرم گفتگوی غیر
غرق غم دلم به سینه می تپد
با تو بی قرار و بی تو بی قرار
وای از ان دمی که بی خبر زمن
برکشی تو رخت خویش از این دیار
سایه توام به هر کجا روی
سر نهادهام به زیر پای تو
چون تو در جهان نجسته ام هنوز
تا که بر گزینمش بجای تو
شادی وغم منی به حیرتم
خواهم از تو ..........در تو اورم پناه
موج وحشیم که بی خبر ز خویش
گشته اسیر جذبه های ماه
گفتی از تو بگسلم ............دریغ و درد
رشته وفا مگر گسستنی است ؟
بگسلم ز خویش واز تو نگسلم
عهد عاشقان مگر گسستنی است ؟
دیدمت شبی به خواب و سر خوشم
وه .........مگر به خواب بینمت
غنچه نیستی که مست اشتیاق
خیزم وز شاخه ها بچینمت
شعله می کشد به ظلمت شبم
اتش کبود دیده گان تو
ره مبند .................بلکه ره برم به شوق
در سراچه غم نهان تو
(حمیدرضا)
اين ديوانگيست ...
که از همه گلهاي رُز تنها بخاطر اينکه
خار يکي از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشيم...
که همه روياهاي خود را تنها بخاطر اينکه
يکي از آنها به حقيقت نپيوسته است رها کنيم...
اين ديوانگيست ...
که اميد خود را به همه چيز از دست بدهيم بخاطر اينکه در زندگي با
شکست مواجه شده ايم ...
که از تلاش و کوشش دست بکشيم بخاطر اينکه يکي از کارهايمان
اين ديوانگيست ..
که همه دستهايي را که براي دوستي بسوي ما دراز مي شوند بخاطر
اينکه يکي از دوستانمان رابطه مان را زير پا گذاشته است رد کنيم ...
که هيچ عشقي را باور نکنيم بخاطر اينکه
در يکي از آنها به ما خيانت شده است...
اين ديوانگيست ...
که همه شانس ها را لگدمال کنيم بخاطر اينکه
در يکي از تلاشهايمان ناکام مانده ايم...
به اميد اينکه در مسير خود هرگز
دچار اين ديوانگي ها نشويم...
و به ياد داشته باشيم که هميشه...
شانس هاي ديگري هم هستند...
دوستي هاي ديگري هم هستند...
عشق هاي ديگري هم هستند...
تنها بايد قوي و پُر استقامت باشيم
و همه روزه در انتظار روزي بهتر و شادتر از روزهاي پيش باشيم...
(حمیدرضا)
این پست و می نویسم تا حدیث خانوم حال کنه
من هنوزم اکتیو هستم . افسرده هم خودتی .
اینم چند تا جوک :
یه روز یه ترکه میگه :بربری-بربری بیارین. میگن چی شده میگه : آب تو گلوم مونده
اینم قابل توجه فائزه افشار
یه روز به یه قزوینی میگن یه خاطره خوب یگو : میگه رفتم کوچه بچه بود
میگن خالا خاطره بد بگو میگه : بچه بودم رفتم کوچه
يارو قزوينيه داشته پسرشو به کار ميگرفته که تو اين حين بين پسره صورتشو برميگردونه ميگه بابا من پسرتم ها ! باباهه ميزنه تو سرش ميگه خفه شو مگه من پسر بابام نبودم .....
یه روز یک قزوینیه داشته بچشو کتک می زده یه نفرمیادازش میپرسه چرابچتو میزنی قزوینیه میگه چون بچم رفته روی بخاری عکس کون کشیده هم دست من سوخته هم لب عموش
دخترا نخونن
زنبوره میره تو شرت دختره...اگه گفتی کجارو نیش میزنه؟ . . . . میدونم به چی فکر میکنی ... چه قدر فکرت منحرفه .... حتما فکر میکنی که ک...شو... نه؟.. بابا دست دوست پسرشو نیش میزنه!!!
(حمیدرضا)
چه عجب حدیث خانوم بالاخره تشریف آوردین
خوشخالم که شروع کردی
ولی همین اول ازت یه خواهش دارم
اونم اینه که زیاد به پر و پای من یکی نپیچ
از چیزی خبر نداری قضاوت نکن
اگه بلاهایی که سر من اومده بود سر تو میومد غمگین نمینوشتی
خون گریه میکردی
به هر حال خوشحال شدم که اومدی و منو از تنهایی در آوردی
امیدوارم که موفق باشیم(من و تو و . . . . . )
(حمیدرضا)